|
نام من پري است . من از يك خانواده يهودي هستم و بسيار از اين ارثي كه به من رسيده ، افتخار ميكنم . پدرم ، مسيحي يهودي بود يعني يهودي كه به مسيحعيسي ايمان داشت ، و مادرم هم پس از ازدواج پيرو عيسي شد .
اما اولين كسي از اقوام ما كه به عيسي يا (ياشوا) همانگونه كه در عبراني خوانده ميشود ، ايمان آورد جدم بود . نام او دكتر موسي بود . او ۱۵۰ سال پيش در همدان كنيسهاي را بنا كرد . روزي يك ايماندار ترك كه به عيسي ايمان داشت در روز سبت وارد كنيسه شد و شروع به تعليم كرد كه عيسي ناصري همان مسيح است كه يهوديان در طي قرون منتظر آمدن او هستند .
اين مرد ترك بيان كرده بود كه عيسي به خاطر پرداخت تاوان گناهان ما مرد و از مردگان قيام فرمود . همانگونه كه توسط موسي و انبيا مثلا در باب ۵۳ كتاب اشعياي نبي آمده است .
اشعيا مينويسد : " ... او از زمين زندگان منقطع شد و به جهت گناه قوم من مضروب گرديد . " (اشعيا ۵۳: ۸)
جدم ، دكتر موسي احساس كرد كه اين پيغام مرد ترك باعث بيحرمتي گرديده است . پس سيلي بر صورت او
زده ، به او دستور داد تا از كنيسه خارج شود .
اما ايماندار ترك پافشاري نمود . او محل سكونت جدم را يافته و در همان سبت ، به خانه او رفت . علي رغم خشمي كه چند ساعت قبل دكتر موسي نسبت به آن مرد داشت ، اما نميتوانست ميهمان را از در خانهاش دور سازد .
آيا اين فرهنگ ايراني ما بود كه باعث شد دكتر موسي ، ميهماني ناخوانده را به خانه دعوت كند ؟ يا چيزي بيش از اين بود ؟ شايد ، روح خدا « رواح هکدش » با قلب جدم سخن گفت ، كه باعث شد او مشتاق شنيدن
شود ؟
به هر دليلي كه بود دكتر موسي غريبه را به داخل راهنمايي كرد . و بيشتر به سخنان اين غريبه گوش فرا داد. و قبل از اينكه روز به اتمام برسد ، دكتر موسي توسط لبهايش آنچه را كه در قلبش ميدانست حقيقت است تاييد نمود : اينكه عيسي ، مسيح قوم ما و منجي تمامي مردم جهان از گناهانشان است .
ايمان به عيسي ملزومات خودش را دارد . دكتر موسي توسط اجتماع يهود طرد شد . ولي همانگونه كه در كتاب يوشع ميگويد: " قوي و دلير باش . " (يوشع ۱: ۶) جدم از ايمان خودش دفاع نمود و از دوستان و اقوام ميخواست تا كتابمقدس را مطالعه كنند تا بفهمند خداوند چه چيزي را مكشوف مينمايد .
شريعت موسي پدران را به تعليم پسرانشان در راههاي خداوند ترغيب مينمايد . پس دكتر موسي ايمانش را به پسرش ، يعني پدربزرگم منتقل ساخت . پدربزرگم ايمانش را به پدرم منتقل ساخت و پدرم ايمانش را به همسرش و پسرش يعني من منتقل ساخت .
زماني كه من به عيسي ايمان آوردم ، شهر همدان داراي پيروان يهودي عيسي بود . مادرم پيغام محبت و بخشش مسيح را با بسياري از دوستان و آشنايانش در ميان گذارده بود . به ياد ميآورم هنگامي كه كودكي بيش نبودم ، مادرم برايم كتابمقدس خوانده و از عيسي صحبت ميكرد .
زماني كه سنين ابتدايي زندگي را ميگذراندم ايماندار شدم و درباره ايمانم با آشنايان و دوستان دوران كودكيم صحبت ميكردم. بسياري از اقوام و آشنايان با دعوت ما مقاومت كرده و ايمانمان را مسخره ميكردند . اما مانند جدمان ، ما كه حقيقت را يافته بوديم در ايمانمان قوي و دلير شده و هيچ شرم نداشتيم .
چرا من عيسي را دوست داشته و به او ايمان دارم ؟ اول : براي كاري كه او ۲۰۰۰ سال پيش برايم انجام داد . حتي قبل از زماني كه من به وجود بيايم ، او مرا دوست داشت و به خاطر گناهانم جان خود را فدا نموده و سپس از مردگان قيام فرمود ، تا من بخشيده شوم و بتوانم با خداي ابراهيم ، اسحاق و يعقوب رابطهاي محبتآميز داشته باشم .
دوم : من عيسي را دوست داشته و به او ايمان دارم به خاطر تمام كارهايي كه او در طي زندگيم ، برايم انجام داده است . او به دعاهايم پاسخ داد . او ترس را از زندگيم دور كرد . او شادي عظيم ، بدون در نظر گرفتن شرايط اطرافم ، به من عطا نمود . او مانع احساس نارضايتي من نسبت به ديگران شد . او مرا دوست خودش ساخت .
در موقعيتهاي مختلف ، هنگامي كه به جهت طلبيدن كمك او ، نزدش دعا كردم ، بيماريم را شفا داد .
يك باره غدهاي بزرگ و دردناك نزديك بازويم نمايان شد ، چيزي كه دكترها نه قادر به معالجهاش بودند و نه ميتوانستند آنرا بردارند . اگر مبادرت به عمل جراحي نميكردند اين غده كشنده بود . پس از خداوند درخواست كردم تا مرا شفا بخشد و در زمان معين او اين كار را انجام داد . روزي را به ياد ميآورم كه حرارت عظيمي به سرعت از تمام دستم عبور نمود. طي مدت يكي دو روز آن غده دردناك چروك خورده و ناپديد شد .
بزرگترين شادي من زماني است كه ببينم ايمانم به فرزندانم انتقال يافته است . مانند من ، و پدرانشان كه قبل از آنان بودهاند ، به خاطر ايماني كه در عيسي دارند و رابطه شخصي كه با او برقرار كردهاند ، خداوند برايشان حقيقي است.
آنها محبت و آمرزش او را تجربه كردهاند . مسيح ما پرجلال و عجيب است . همه چيز در دنيا در مقابل او فروتن خواهند شد . جلال او بسيار بالاتر از تصور و درك ماست .
جدم ، قدرت و شجاعت شنيدن كلام خدا و ايمان به اينكه عيسي همان مسيح است كه به خاطر گناهان ما جانش را فدا نمود و از مردگان قيام فرمود ، را داشت .
او اين پيغام را به نسل خودش كه آنها هم ايمان داشته و محبت و آمرزش خدا را تجربه نمودند ، منتقل ساخت . و من ميخواهم اين پيغام را به شما منتقل نمايم . به نبوت اشعيا كه ۷۵۰ سال پيش از آمدن عيسي به اين جهان نموده است نظري بيافكنيد .
" كيست كه خبر ما را تصديق نموده و كيست كه ساعد خداوند بر او منكشف شده باشد ؟ زيرا به حضور وي مثل نهال و مانند ريشه در زمين خشك خواهد روييد . او را نه صورتي و نه جمالي ميباشد . و چون او را نينگريم منظري ندارد كه مشتاق او باشيم . خوار و نزد مردمان مردود و صاحب غمها و رنج ديده و مثل كسي كه رويها را از او بپوشانند و خوار شده كه او را به حساب نياورديم . لكن او غمهاي ما را بر خود گرفت و دردهاي ما را بر خويش حمل نمود . و ما او را از جانب خدا زحمت كشيده و مضروب و مبتلا گمان برديم . و حال آنكه به سبب تقصيرهاي ما مجروح و به سبب گناهان ما كوفته گرديد . و تاديب سلامتي ما بر وي آمد و از زخمهاي او ما شفا يافتيم . جميع ما مثل گوسفندان گمراه شده بوديم و هر يكي از ما به راه خود برگشته بود و خداوند گناه جميع ما را بر وي نهاد . او مظلوم شد . اما تواضع نموده ، دهان خود را نگشود . مثل برهاي كه براي ذبح ميبرند و مانند گوسفندي كه نزد پشم برندهاش بيزبان است . همچنان دهان خود را نگشود . از ظلم و از داوري گرفته شد . و از طبقه او كه تفكر نمود كه او از زمين زندگان منقطع شد و به جهت گناه قوم من مضروب گرديد . " (اشعيا ۵۳: ۱-۸)
اشعياي نبي ميپرسد : " كيست كه خبر ما را تصديق نمايد ؟ " آيا شما از خداوند درخواست خواهيد نمود تا قدرت و شجاعت لازم جهت ايمان را به شما بدهد ؟
|