یهودیان برای عیسی
شهادت نــــامـــه

خـــانـــه

دربـــاره مـــا

شـــهادت‌های ايـــمان‌داران يـــهودی از ايـــران

نـــبوت‌ها در كـــتب عـــبراني

اعـــياد يـــهودی

ارتـــباط بـــا مـــا
داستان من : يهودي از ايران شالوم (سلامتي) را پيدا مي‌نمايد
به قلم : رويا وتر

سورتی در سكوت شب هنگامي كه هيچ كس به جز آفريدگارم نمي‌شنيد گفتم : " خدايا اگر اين مسئله درباره تو حقيقت ندارد ، از دست من خشمگين مباش . قلبم را عوض كن و اگر در اشتباهم آنرا به من نشان ده . حافظ من باش . " شب بسيار سردي بود ولي من گرماي زيادي را احساس مي‌كردم ، مثل اين بود كه چيزي گرم بر روي من پاشيده باشند . دردناك نبود . بلكه آرام و مطمئن بود . من آنرا نشانه‌اي از سوي خدا تلقي كردم . پس اشتباه نكرده بودم كه عيسي همان مسيح اسرائيل است .

نام من رويا گبايي وتر مي‌باشد . من در ايران ، شهر تهران متولد شدم . بيست و نه سال دارم و چهارمين فرزند از جمع پنج برادر و خواهر مي‌باشم .

خانواده من آنطور كه بايد مذهبي نبودند ولي ما تعطيلات مهم را جشن مي‌گرفتيم . من هميشه به خداي كتاب‌مقدس ايمان داشتم . هنگامي كه كودكي بيش نبودم مادرم در مورد او با من صحبت مي‌كرد و داستان‌هايي را از كتاب تورات برايم نقل مي‌كرد . او در مورد موسي و خروج برايم صحبت مي‌كرد ، شايد اين كار را بيش از ساير خواهر و برادرهايم ، با من انجام داد . تفاوت سني من با خواهر بزرگترم نه سال است . پس مادرم زمان بيشتري را با من صرف مي‌كرد . (حداقل تا زماني كه برادر كوچكم به دنيا آمد .) بزرگترها بيشتر دلمشغولي‌هاي خود را داشتند ، من كوچكترين بودم و بخت با من يار بود كه مي‌توانستم زمان بيشتري را با مادرم سپري نمايم . تا آنجا كه به ياد مي‌آورم من تنها دختر يهودي مدرسه‌مان بودم . مدرسه ما يك مدرسه دولتي بود و همه قاعدتا مسلمان بودند . دانش‌آموزان غير‌مسلمان حق اين انتخاب را داشتند كه بر سر كلاس‌هاي ديني در كلاس حضور داشته باشند يا كلاس را ترك كنند . من هميشه در اين كلاس‌ها حضور نداشتم . من به يهودي بودنم افتخار مي‌كردم و هيچ اشتياقي جهت شنيدن در مورد اديان ديگر ، در خود نمي‌ديدم . پدرم هميشه به ما مي‌گفت : " اينجا وطن ما نيست و جايي نيست كه ما به آن تعلق داشته باشيم . " به عنوان يهوديان ما هميشه خارجي محسوب مي‌شديم و تفكر خروج از ايران هميشه در قلب پدرم بود .
پس در سال ۱۹۷۷ – دقيقا دو سال قبل از انقلاب – ما تهران را به مقصد ايالات متحده ترك كرديم . من كه ۱۵ ساله شده بودم، نمي‌خواستم از دوستان و آشنايانم جدا شوم . مردمي كه مي‌خواستند به ايالات متحده نقل مكان كنند ، آدم‌هاي متكبري به نظر مي‌رسيدند .
ما خروج‌مان را به عنوان يك راز بزرگ نزد خود نگه داشتيم و ناگهان ايران را ترك كرديم . من حتي شانس اين را نيافتم تا با كسي خداحافظي كنم .
من انگليسي نمي‌دانستم يعني هيچ كدام از ما نمي‌دانستيم ، در شش ماه اول مدرسه جديد من ، همه چيز غير‌ممكن مي‌نمود . من تفاوت بزرگ فرهنگي را احساس مي‌كردم . براي مدتي چنين به نظر مي‌رسيد كه من دوباره خوشحال نخواهم شد و نمي‌توانم با اين شرايط خود را وفق دهم . اما آرام – آرام خود را با محيط جديد تطبيق دادم و حتي بيشتر از ايران در جمع دوستان حاضر شدم .
متعجب بودم ، زيرا هر قدر زبان انگليسي من روان‌تر مي‌شد ، زندگي آسان‌تر از ايران برايم نمود پيدا مي‌كرد . پس از دبيرستان وارد كالج شدم در حالي كه هنوز با زبان و چيزهايي كه مي‌آموختم در كشمكش بودم .
به ياد مي‌آورم در حالي كه در كلاس علوم نشسته بودم ، احساس غرق شدن مي‌كردم .
از خداوند پرسيدم : همه اينها چه معنايي دارد ؟ چگونه با آنها كنار بيايم . چرا بايد به جهان يا چيزهايي كه در مورد تو گفته مي‌شود ايمان آورم ؟ پاسخ‌ها از يك منبع غير قابل انتظار رسيد .
معلم خصوصي انگليسي بنام پگي داشتم ، شخصي كه بسيار مورد تحسين من بود . او در دانشكده‌ها گردش كرده گيتار مي‌نواخت و سرود مي‌خواند . او كفش نمي‌پوشيد ، و لباس‌هايش با ديگران تفاوت داشت ، او در يك خانه اشتراكي زندگي مي‌كرد . شخص بسيار آزادي بود و من اين را بسيار دوست داشتم . پگي غالبا در تعاليمش يا در هنگام مكالمه در مورد عيسي صحبت مي‌كرد .
پگي در واقع از زمينه يهودي آمده بود ، در حالي كه والدينش مذهبي نبودند . پس از ايمان آوردن به عيسي پگي شروع به مطالعه كتاب‌مقدس نموده و به دنبال ريشه‌هاي يهودي خودش بود .
يهودي بودن او به من كمك مي‌نمود تا در مورد عيسي بشنوم و آن را چيزي خارجي ندانم .
پگي در يك اجتماع مسيحي بنام Ahavat Zion، شركت مي‌كرد . و وقتي از من دعوت نمود تا با او به آنجا
بروم ، من پذيرفتم .
تمام كساني را كه در آنجا ديدم رفتاري محبت‌آميز و دوستانه با من داشتند ، همين باعث شد تا بخواهم آنان را بيشتر بشناسم .
سپس اين جماعت جلساتي را در Big Bear Lakeدر كوهستان بر پا كردند و از من هم دعوت شد . من واقعاً مي‌خواستم دنيا را بشناسم . ولي متاسفانه ، به من گفته شده بود كه اجازه رفتن ندارم .
ما حتي اجازه نداشتيم تا دير به خانه بياييم همانگونه كه اجازه نداشتيم شب را در خانه ديگري به سر بريم . هنگامي كه پدرم اجازه داد ، من شوكه شدم .
هر شب دور هم بر روي زمين يا نيمكت‌ها مي‌نشستيم و پس از خواندن سرود ، شخصي به ما تعليم مي‌داد . يك شب ، شخصي كه تعليم مي‌داد در مورد پدر ، پسر و روح‌القدس صحبت كرد .
مادرم هميشه به من تعليم مي‌داد كه تنها يك خدا و يك آفريننده وجود دارد و اين تعليم در ذهن من باقي مانده بود. به نظر مي‌رسيد كه آنها در مورد سه خدا صحبت مي‌كنند . من از اين مسئله آزرده شدم !
در حالي كه شروع به جر و بحث با سخنران كردم ، او درس را متوقف نمود و گفت كه در اين مورد كه تنها يك خدا وجود دارد با من هم‌عقيده است .
او توضيح داد كه پدر ، پسر و روح‌القدس سه منبع مختلف قدرت در جهان نيستند ، آنها سه خداي جداگانه جهت پرستش نيستند . اما يك خداي واحد در سه شخصيت جاوداني خود را آشكار نموده است .
ناگهان ديگر بحثي براي پيروز يا مغلوب شدن باقي نماند . آرامش در درون خود احساس كردم . آرامشي بزرگ كه هر شك و ناراحتي را از من دور كرد . نمي‌دانستم اين آرامش از كجا آمده است يا چرا آمده است ، اما هر چه بود به صحبت‌هاي اين مرد در مورد خدا بستگي داشت . هنگامي كه از من پرسيد آيا مي‌خواهم عيسي وارد زندگيم شود ، برايم قابل فهم بود و من دعا كرده عيسي را به عنوان كفاره خود از گناهانم و مسيح خود پذيرفتم .
اشك‌هاي حاكي از آرامش در درونم موج مي‌زد . احساسي كه قبلا نمي‌شناختم .
بعدا به اين فكر افتادم كه شايد اشتباه مي‌كنم . از هم‌اتاقي‌ها و پگي مي‌پرسيدم : " چه كردم ؟ چه كاري انجام دادم ؟ آيا اين صحيح است يا نه ؟ " پگي سعي نمي‌كرد مرا متقاعد كند . او به سادگي گفت : " برو دعا كن ، با خدا صحبت كن و از او بپرس.
در سكوت شب ، وقتي كه هيچ كس جز آفريدگارم نمي‌شنيد ، گفتم : "
خدايا اگر اين مسئله در مورد تو حقيقت ندارد ، از دست من خشمگين نباش ، قلبم را عوض كن و اگر در اشتباهم آن را به من نشان ده ، حافظ من باش .
شب بسيار سردي بود ولي من گرماي زيادي را حس مي‌كردم ، مثل اين بود كه چيزي گرم بر روي من پاشيده باشند . دردناك نبود . بلكه آرام و مطمئن بود . من آن را نشانه‌اي از سوي خدا تلقي كردم . پس اشتباه نكرده بودم كه عيسي همان مسيح اسرائيل است .
يك ماه بعد احساس كردم كه خداوند مي‌خواهد پاسخ دعايم را كه آيا من راه اشتباه را رفته‌ام يا نه به من نشان دهد. هر هفته در جلسات روز سبت از « سیدور » مي‌خوانديم . هنگامي كه به باب يازدهم تثنيه رسيديم من با اين كلمات روبرو شدم .
" و چنين خواهد شد كه اگر اوامري را كه من امروز براي شما امر مي‌فرمايم ، بشنويد ، و يهوه خداي خود را دوست بداريد ، و او را به تمامي و به تمامي جان خود عبادت نماييد ، آنگاه باران زمين شما يعني باران اولين و آخرين را در موسمش خواهم بخشيد ... با حذر باشيد مبادا دل شما فريفته شود و برگشته ، خدايان ديگر را عبادت و سجده نماييد و خشم خداوند بر شما افروخته شود ، تا آسمان را مسدود سازد ، و باران نبارد ، و زمين محصول خود را ندهد و شما از زمين نيكويي كه خداوند به شما مي‌دهد بزودي هلاك شويد ." (تثنيه ۱۱: ۱۳-۱۷) اين قسمت به من آرامش داد . مي‌دانستم كه قلبم خشك نيست . احساس كردم آبياري شده‌ام . اين اتفاق زماني رخ داد كه من هنوز وعده عيسي را نخوانده بودم . " ليكن كسي كه از آبي كه من به او مي‌دهم بنوشد ، ابدا تشنه نخواهد شد ، بلكه آن آبي كه به او مي‌دهم در او چشمه آبي گردد كه تا حيات جاوداني مي‌جوشد . (يوحنا ۴: ۱۴)" به عنوان يك شخص هجده ساله شايد مهرباني ايمان‌‌داران و مشاركت با آنان مرا به سوي ياشوا كشانيد . هنوز چيز زيادي در مورد كتاب‌مقدس يا الهيات نمي‌‌دانستم تا بدانم تصميمي كه گرفتم صحيح است يا خير . فقط از خداوند خواستم تا به من نشان دهد كه اين مسئله صحيح است يا خير . مي‌دانستم كه اگر دروغ باشد مرا به جاي ديگري خواهد برد و ايمان من به كناري انداخته مي‌شد . ولي اينگونه نبود . بلكه خداوند ، در حالي كه بيشتر و بيشتر در مورد مسيح مي‌آموختم ، روح مرا تازه مي‌گرداند . ناگهان به شخص شادتر بدل شدم و ديگر خودخواه و افسرده نبودم .
اكنون ده سال است كه ايمان‌دار شده‌ام . ديگر در جستجوي مشاركت و پذيرش توسط ديگران نيستم . بله حقيقت كلام خداست . هر سال من بيشتر در محبت خدا رشد نموده و واقعيت او را در زندگيم عميقا توسط حقايق و وعده‌هاي او كه در كلام خداست درك مي‌كنم .
وقتي كه كودك بودم ، پدرم مي‌گفت ما روزي ايران را ترك خواهيم كرد چون يهودي و خارجي هستيم ، برخي مواقع ما را نمي‌خواهند و نمي‌پذيرند . در ايالات متحده ، فكر مي‌كنم به خودمان كمك كرديم تا متعلق به اينجا باشيم .
ولي در برخي مواقع خوب است كه يك خارجي باشيم – زيرا اشتياق شما را براي يافتن جايي كه واقعا به آن تعلق داريد بيشتر مي‌نمايد .
من نه تنها آن مكان را يافتم ، مكاني آرام‌بخش . نه تنها براي ورود به تمامي ديوانگي‌هاي اين دنيا ، بلكه مكاني را يافتم كه به آن تعلق داشتم .

اميدوارم شما هم روزي آرامش تعلق به آن را همانگونه كه من در ياشوا مسيح يافتم ، بيابيد .